بنام مهربان‌ترین                                  

غم را جارو می‌کنم در سطل زباله جمع می‌کنم

من می‌خواهم شاد باشم پس ببین چه‌ می‌کنم

پیش سگ‌های واق‌واقو تل می‌کنم

در نزد رنگ و بی رنگ‌ها شرم می‌کنم

با دلی پر خون از جدایی‌‌ها قهر مي‌كنم

دردها را پشت چهره قائم مي‌كنم

سايه‌هاي تاريك ترس را بر باد مي‌كنمدلم دريايي است. پس خصم نمي‌كنم!

غصه‌هاي مانده در دل را كم مي‌كنم

كمبودهاي بي كسر را يك‌يك سر مي‌كنم

شادي‌هاي خويش را با دوستان تقسيم مي‌كنم

ما كجا اينجا كجا دست ياري از كس كنم؟

من بي تابي تا آخر نكرده حالا كجا خصم مي‌كنم

ما و من  بر فصل نيامديم تا باز! بازي كنم

اينك به ميدان جِد بس همسازي مردم مي‌كنم

  انديشه پيروزي مي‌كنم و حسي بيشتر در انديشه دارم چون رنگ آسمان 

 فرقي بين دريا و دلم نمي‌بينم.