بنام یزدان بی‌همتا                   

عشق ناب! آغاز دیدار شده است

کاروان دوستان رهسپار شده است

می‌توان جملگی بی‌تابی را تحلیل کردهرگز وقت پوشیدنت نرسیده

برگ٬ برگ دفتر عاشقی را تکمیل کرد

من مانده‌ام و یک مشت سوال بی‌جواب

می‌توان آفتاب را تقلیل بر مهتاب کرد؟

اینجا پوتین‌ها را باید پوشید

چون زمانه پشت بر سنگر بی‌تاب کرد

گرمی ‌دستان او آتش جانان شده

کوس ریل و آهن سخت در شتاب کرد

چون نگر بر دامن ایمان قدح پیمان شده

طی نکن بردار سنگینی هم پرتاب کرد

جاده‌ها باریک‌تر از سنگ شده

شوق نامش هم ترک صفحات کتاب کرد

گر به دریا باید زد ترس از موج چرا؟

آنچه را که  نامردمان کودک در قاب کرد

در کمین دشمن‌ام گاه حمله را دیده‌ام

لاله‌ها سرخ را نشانده‌ام٬ کی حباب کرد؟

خرمن و خوشه در وقت درو یافتنی است

من رفته‌ام جان مانده٬ هوس خواب شباب کرد

از نو می‌سازم چون شیر بر در حاضر است

کی رفته‌ای؟  یاد کرده‌ای! آیا او را تواب کرد

خاک را زر خیز کرده‌ایم٬ دشت راه بیشه است

ماتم چرا؟ این ره تا ابد رفتن سمت آفتاب کرد 

نسترن اشتیاق بوییدن بر دست داشته است

حالا چرا؟ فردا را کی تمام راه سیلاب کرد

روح‌ام٬ میروم از برت کی تو را بازداشته است؟

ماهی به دریا٬ کوه در کنار صحرا بازتاب کرد

......

می‌سپارم به دست باد دسته گلم را با همه دوست داشتنی

تا ببویند دیگران کی من بوده‌ام بی‌تاب  در شتاب دست یافتنی؟