علی اکبری


+ صندلی خالی

                                   بنام ایــــــــزد توانا                              

در حالی که ساکهای همکاران اردوی مشهد مقدس را در صندوق می‌چیدم به دوست دیگرم که با من همکاری می‌کرد گفتم:

شما برو صندلی بگیر که.....

با لبخندی مخصوص گفت صندلی گرفته‌ام.

پس از پایان چیدن ساکها و بستن درب صندوق بغل اتوبوس وارد اتوبوس شدیم و ضمن رفتن بطرف عقب اتوبوس با دوستان و همکاران مشغول خوش و بشبودم.

وقتی بهش رسیدم ، نگاه کردم با همان خنده قشنگ‌اش گفت؛ این هم صندلی که گرفته بودم.

روی لاستیک اتوبوس دو جفت صندلی‌ای که خالی مانده بود !

خندیدم و فهمیدم که اگر بخواهی به زوار امام خدمت کنی.....

رفت و برگشتی ، همه همکاران بسته به زود یا دیر رسیدن جابجا می‌شدند.

بجزء من و او که جایمان ثابت بود.

... همیشه دو صندلی خالی انتظار ما دو نفر را داشت!

نویسنده : علی علی اکبری ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٦/٧/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک