بنام آفریننده درختان و گیاهان                                 

در اینجا به فکر بهترین هستم.تنها هستم و نحیف ولی سبزم....... مرا آبیاری کنید.

سلسله جنبان این سلسله کیست؟

مهجور و تنها چون تک شاخه٬ یک تک شاخه درختی که برگی روی خود نگه داشته است٬ سبز.

دوست دارم که داشته باشم.

ورنه خشکم و بی بار و بی‌روح.

از همین یک سبز برگ شادی می‌بارد٬ صدای خشکی انجا را دارد بسویم امید می‌دهد

اندامی نحیف٬ لاغر و تکیده.

از تنهایی آن بسیار دل‌تنگ می‌شوم

کمتر آزار دیده است.

بل آزار او زیاد می‌شود بر روی من.

آیا باید باز هم تحمل کنم؟

می‌دانم که طاقت زیادی می‌خواهد آخر او تنها کسی‌است که می‌تواند شهادت دهد.

گواهی است بر گلهای نشکفته.

امروز دردسر این زیادی است......

فردا؟

فردا هم این ادامه دارد.

همچنان دردها هستند که درمان را به مبارزه می‌طلبند.

پس می‌روند دور می‌شوند.

درمانها.

آه! اینجا باید می‌بودند٬ نا امیدم نکنید.

من دوست ندارم این تنهایی را

تک بودن مقاومت می‌خواهد٬ من ندارم.

من تکیده خشک می‌شکنم اگر فشاری چون بادهای سنگین وزیدن بگیرند.

فقط نسیم‌های را دوست دارم.

ملایم و مفرح

آخر چقدر لذتبخش است٬ هر موقع شاد می‌بینم‌اش خوشحال می‌شوم.

شاد و آزاد.

می‌توان سبز شد.

می‌توان رضایت بخشی ایجاد کرد.

می‌توان همه چیزها را آنجور دید که بهترین باشد.....

فدا می‌شوم٬ دیدم را در راستای او قرار می‌دهم.

هر سفیدیی را بهترین می‌خوانم.

هر سیاهی را در آن خالی که چشم‌ها را به خود جلب می‌کند می‌شناسم.

این سیاهی بجای تاری٬ جذابیت می‌دهد.

شیرین و حلاوت می‌رساند.

مگر تک شاخه را سبزی دوباره می‌شناسم؟

سبز خواهم شد.

از شکستن دوری می‌کنم.

آبیاری کنید مرا. مرا نشکنید.

بیادتان هستم. یادگاری ننویسید رویم.

می‌دانم که همین حواهید کرد.

...... آره