بنام پروردگار بزرگ                                         

چه شاد نشسته

آن بالا

با چشم سخت دیده می‌شود.دل تنگت  ام چون دل تنگ باران

بازهم کور سویی آنجا

ذیگر نمی‌توانم فکرش را بخوانم

او خود هم غرق است.

غرق در افکارش

نمی‌شناسم

.. نمی‌شناسد

... نمی‌شناسیم همدیگر را.

باز توی کوچه‌های تاریک تنهایی همدیگر را خواهیم یافت.

این دیگر بسیار سخت می‌نماید

سخت همچون دل سنگش

آه ! چه خاراست.

همه جا آوای دلیران هست

اما اینجا یک آواز بلند همه را بخود مشغول کرده.

آه ! که شغلم گوش کردن است

می‌شنوم آواز بلندش را

در سر کلاس.!!

در ته کلاس نشسته‌ام

غرق در اندیشه گفته‌هایش بسر می‌برم

او کلامی نمود

او مرا در دریای خود فرو برد

..... باز می‌گردم از ته دریا

اگر قدرتی بی‌یابم

دریای تفکراتش مرا ته‌نشین کرده.

باز می‌گردم از ته دریا

اگر قدرتش بیابم.

همتی می‌کنم

دریا را می‌شکافم

باور کن! فقط باور کن.

آنطوری مرا منگر٬ نگرانم می‌کنی.

می‌دانم این را ...

... وباز چنین می‌کنی

باز خواهم آمد.

باز خواهم آمد آنروز که پاییز است

باز خواهم آمد آنروز که؛

گلهای نسترن باغچه شکوفا شده‌اند.

باز خواهم آمد.

آنروز که کوچه‌مان پر از عطر یاس شده

آخر! هر رفتنی آمدنی دارد.

اینطور مرا منگر!

نگرانم می‌کنی.

چرا؟

امشب دلم یادت کرده٬ دلجوی او شدم

نگران اویم

همراه او باشم

با او باشم

تنها نباشم.

امروز دیگر؛

تنها نخواهم گذاشت

من قبول کرده‌ام

من قول داده‌ام

هرگز او را تنها نخواهم گذاشت

او همه عظمت عالم هستی است.

او همه دل تنگی مرا درمان است

او باشددل‌تنگی نمی‌ماند.