علی اکبری


+ بمان

                                                بنام بهترین همراه                                                          

..... برگرد.

تا آخرین دقیقه می‌بینم در انتها...

شاید سفیدی افق ساعتی کم نیآورد.

اگر نیایی...بیابان همچنان تشنه قطره ای باران است

می‌گردم هم افق را از فلق تا شفق.

باز آی....

گر اینجا مهری ندیدی تقصیر از تو نیست.

می‌آیی...

دوباره به خلوت خویش قدم بگذار.

اینجا را ... آنجا را .... آیا نمی‌بینی چشمی را.

بگو که خسته نیستی.

دیدن به تنگی دل نیست؟

چشم می‌دارم بر سر راهت.

 افق را بنگر... سفید همچون برف.

غروب که باز شود چقدر سخت و دلگیر .

باز هم انتهای شب.

باز هم گوییم که صبح خواهد آمد.

من نگویم. این چشم برای کدامین قدم؟

انتظار کدامین؟ باز هم اینجا دردی است.

باز آی. و فریاد کن تمام خویش را.

باز هم اینجا تنگ است و تاریک.

و تاریکی محل و خلوت دزدان و شیاطین.

آیا صبرم به پایان است.

تو می‌توانی مقاومت را آموخته‌ای.

نمی‌دانم . نمی‌دانم.... شاید نمی‌فهمم.

کاش بگویی. ندانستنم از چیست. تو...

.... تو بهتر می‌شناسی تنهایی را.

.... تو بهتر درک می‌کنی این کلام را.

و من همچنان چشم به در دارم.

و من اینجا ننشسته‌ام بیکار.!!

باز گوی . باز جوی. بازآی.

بیابان را ٬ شب را ٬ کویر را

پاک می‌بینم. من اهل کویرم.

غصه را با قصه به بیابان می‌سپارم.

تحمل کن. شاید این آخرین نباشد.

و من اهل بیابنم. در دل خویش می‌رویانم.و دوباره خواهد روید

تاغ را ٬ گون را٬ اسکنبیل را٬ بنه را.

سخت چوب و معطر. ریز برگ و مقاوم.

گل ریز و استخوان پوست.

ببار قطره‌ای باران بر بیابان.

تو می‌دانی که ذره‌ای هدر نخواهی رفت. دروغ نیست. این عین درک و .... همسان ماهوری در   نزدیکی است. و شب همچنان انتظار شفق را دارد. از دل تاریکی.

نویسنده : علی علی اکبری ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/٤/٢۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک