در کنجی خلوت کرده‌ام.

هم دنج است و سرسبز٬ فکرم را اوج می‌دهم به اطراف.

گیرایی آن را افزایش داده‌ام٬ اما همچنان اندیشه‌هایم بیشتر اوهام است تا واقعیت.

خیال می‌کنم که خیلی آدم خوبی هستم٬ چنان و چنین هستم.

اما واقعاْ که چنین نیست٬ یعنی همچنان خیالات جای حقیقت یا حتی واقعیت را گرفته.

ای کاش می‌توانستم آنچنان باشم که خیال می‌کنم.

همیشه در تصمیمات مردد هستم .

و وقتی هم که اراده کنم چندی بعد می‌بینم که همه آن اشتباه بود.

وای که چه هنگامه من خیال کرده‌ام!

خیالات باطل .

های مردمان من خود می‌دانم که همچنان باید ساخته شوم.

خام٬ خام٬ خام٬ هستم.

چقدر عمر خدا به من بدهد که من پخته شوم.

دیگر خیال نکنم.

در گمانم که خیال هم جزی از حیات باید باشد؟

آیا شود که پخته شویم؟