هوالباقی

جمعه ۳۰/۲/۱۳۷۹

به مناسبت هفتمین سالروز درگذشت پدر

جایی برای فراموشی تمام غمهای خویش

 

بسیاررنجها برده بودی و محنت‌ها کشیده ولی نان از بازوی خویش خوردی و منت دیگران هرگز.

در تمام عمرت با مشکلات بسر کردی و هیچگاه بی‌صبری ننمودی و شکیبایی پیشه نهادی . به روزی که آمدی بعد از عمری تلاش و کوشش شبانه‌روزی و مقنی‌گری و آسیابانی و انواع کارهای مختلف و در انتها کشاورزی، کمی استراحت نمایی و سفری و زیارتی و طوافی که همه چیز به هم ریخت و حج‌ات که بیش از ده سال عقب افتاد و در کمال ناتوانی و کسالت انجام بگرفت. هنوز آرزوها بسر داشتی ولی چشم به دنیا نداشتی. اما همه در پیری و رنج و ناتوانی مخصوص خود و هیچ در روزهای شادی و نشاط و جوانی ،نتوانستی و یا در میانه عمر انجام دهی و آرزو بدر کنی. روزگار است و هر کسی را طریقی راهبر است و نصیب تو هم از این دنیای بی‌وفا همین بود که شاید رنگ آسایش کمتر بینی و بیشتر در کار و تلاش تا نانی به کف آری و به غفلت نخوری. از نامردیهای زمانه و گذشته برایمان بسیار گفته بودی ولی زبان از شکر پروردگار بی همتا یک لحظه نشستی، شاکر بودی کوچکترین نعمت‌ها را ،و از ما می‌خواستی که چنین کنیم، خدا کند که ما نیز چنین نماییم. در روستا بودی و زندگی ساده داشتی ولی هر کس که به ده می‌آمد در خانه‌ات برویش باز بود چه غریبه، چه سید،چه درویش ،چه از راه‌ مانده و چه را گم کرده همه را شب به خانه‌ات راه می‌دادی که نشاید میهمان از خانه‌ راندن که حبیب خداست و ما بچه بودیم و ناراحت از این رسمت و بر تو ایراد که چرا نداری و دعوت می‌نمایی و تو در برابر همه این ناملایمات صبور بودی که یاد دهی رسم بزرگی چیست و چگونه باید باشیم. هرگز ندیدیم که اصراف و تبذیر کنی حتی یک شعله برق اضافی را روشن نمی‌گذاشتی و همه را توصیه می‌کردی که اصراف نکنند ، که  خدای دوست ندارد اصراف‌کاران را، راه قناعت گزیده بودی و زندگی میانه داشتی ، هنگامی که می‌توانستی بالاتر از میانه زندگی کنی. وصیت می‌کردی که ما هیچگاه پای از گلیم خود درازتر نکنیم که این نباید باشد در نسلمان. همه اینها را و هزاران سر گذشت، گذشته‌ام را با تو مرور می‌کردم آن جمعه بد یمن که تو از زبان افتاده بودی ولی وقتی احوالت را پرسیدم با همان نای‌ات گفتی الحمدالله، صدایی ازت نبود ولی حمدت معلوم بود. عمه‌ام که او نیز خدای بیامزدش سه ماهی است که آمده است پیش ات در کنارت بود، اما نمی‌توانست کاری برایت انجام دهد جز گریه. شش ، هفت ماه بود که در بستر بیماری بودی و همه دوا و درمان کارمان شده بود ولی امروز معلوم بود که دیگر فردایی برایمان لبخند نخواهی زد مگر در خوابمان. دیگر دارویت را نمی‌توانستی بخوری حتی کمی آبمیوه که برایت آوردیم به سختی از آن نوشیدی. گرمای بهاری سالن منزل را گرفته بود و کولر آبی سرما یی هدیه می‌کرد، ولی مثل اینکه درونت آتشی باشد که تحملش را نداشتی ، من و دیگر برادران و خواهران که آنجا بودیم طاقت و تحمل آنرا نداشتیم ولی چاره‌ای هم نداشتیم. آخر سر هم از پی گریه‌های پنهانی خواهر ما هم  آنطرفتر بطوری که کسی درست نبیند گریه‌ای کردیم و خارج شدیم چرا که نمی‌توانستیم از سوز درونت و بیماریت کم کنیم و ساعت دو ونیم بعد از ظهر بود و من بر سجاده که خبر آمد که بیایید و چون خود را بر بالینت رساندیم  پا به قبله بودی و شیون اهل خانه بلند. مرگ خیلی‌ها  را تا کنون یاد می‌دهم و بسیار تجربه کرده‌ام چون پدر بزرگ، مادر بزرگ همسر پدر بزرگ، پسر عمو، دایی، عمه، عمو و باز عمه و بسیاری از همسایه‌ها و همشهری‌ها را حتی شهادت دوستان و هم‌کلاسی ها یا حتی مرگ دوستان زیادی از همکاران و خیلی‌های دیگر را اما هیچکدام مرا آماده رفتنت به سرای دیگر نکرده بود. آخر بی‌پدری دردی نیست که قبلاً آنرا تجربه کرده باشیم، ولی حالا بعد از گذشت هفت سال هنوز نبودنت برایم سخت است و یاد آوری آن رنج آور. تنها آنروز(نامیمون) یاد آوری اینکه از آن درد بی‌درمان و زندگی سخت راحت شدی کمی درونم آرام گرفت و گر نه هیچ برآن خبر تحمل نداشتم. یتیمی خود را تا آخر عمر تحمل می‌کنم چون تحمل درد کشیدنت را نداشتم.