علی اکبری


+ نابجا

             بسمه تعالي              

 رفتم، ديدم، شنيدم، گفتم كه اين يك اتفاق ناباورانه است. درست همان موقع كه هيچ باور نداشتم كه بشود شد. او گفت وقت يك تماس مي‌خواهم فقط يك تماس آيا ممكن است. گفتم كه ممكن است اما لازم نيست، آخر من اين مسير را طي خواهم كرد. پس مي‌تواني همراهم شوي، انگار كه منتظر باشد با يك اكراهي قبول كرد كه تقريباً خيلي غير منتطره نشود با يك نگاهي كه خيلي چيزها براي گفتن داشته باشد. تقريباً شب بود، زمستان و غروب آفتاب، همه چيز را تار كرده بود. با اين شدن من ناباورانه او را رساندم در بين راه گفتن زياد بود اما من چيزهايي را گفتم که مربوط  به كار باشد. جوابهايش كوتاه بود اما رسا بودند. از اين نوع پاسخ خرسند شدم. هرچه فكر مي‌كنم مي‌بينم كه آنوقت در كمال ناباوري او را آشنا كرد ولي يك روز كه كاملاً آشناي همه شديم يك حركت نه چندان فوق‌العاده همه چيز را بهم ريخت چقدر نابجاي عمرم. كاش هيچ موقع اتفاق نيفتاده بود. 

نابجا در اینجا

نویسنده : علی علی اکبری ; ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/٢/٢٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک