مي‌دانستم كه تو آزادي، از هر غم و رنجي.

 اما من گرفتار هزار انديشه تاريك ؛

 واي از آن همه ناپسندي و زشتي،

 گويم چه بود كه ما را بسر نيامد،

 اما او را كمال آمد.

 آيا او كامل گشته و ما همچنان ناقص.

 رهايم كن اي فكر پليد.

اي درياي ظلماني اي راه ناتمام .

واي از اين همه بي‌وفايي.

 بلايي، را گرفته كه رهايي از آن بسيار سخت مي‌نمايد.

 مگر نه؟

 جواب آيد كه آهاي مردمان نامردم.

 اي نامحرمان حرامزاده فكريست كه رهايم نمي‌كند.

 باز آي رهايي به لانه‌ات،

 به اين آشيانه تنهايي.

 همان مسكن اصلي.

 رها شو از غم و رنج بسيار.

تنها شو.

 بپر از ديوار جدايي ،

 آهاي ناآشناي ديرين.

 رها شو از همه غمهاي دنيا.