علی اکبری


+ آموزگارِ روزگار

     بنام دانای بی‌همتا      

اینکه روزگار آموزگار بزرگی است تردید ندارم که برای بیشتر شما ثابت شده است

اما این داستان زیر  که خود ناظر واقعی آن بوده‌ام را لازم دیدم که بیاورم چون گاهی وقتی مطالب را می‌شنود واقعاْ تعجب می‌کند.

مهم این است که ما درس‌مان را خوب بگیریم.

اما موضوعی که مرا بیاد این واقعه انداخت این بود که شنیدم پسری وقتی پدر مادرش بعد از چندین سال فرزند چهارمی خداوند  به جمع‌شان اضافه نمود ایشان محاسبه‌ای کرده و گفته پدر شما یک بیست میلیونی به من ضرر زدی.

منظورش این بوده که بعد از فوت‌ات سهم ارثیه که مثلاْ قرار بود دویست میلیون باشد به صدوهشتاد میلیون تنزل پیدا کرد(البته این قضیه مربوط به پنج سال قبل است ولی من دیروز شنیدم).

حالا اینکه انسان چشم سفید است درست ولی تا این اندازه‌اش را بماند اگر خدا خواست سرگذشت این آقا پسر گل را در آینده خواهیم نوشت. اما ....

اين كاريكاتور از خواهر زاده‌ام حسين جنايي است

....... فردی را خبر خوش آمد که زمین کشاورزی شما در تهران به قیمت خوبی می‌خرند مثل این داستان یک وجب خاک.

زمینی که تا دیروز هیچ‌کس حاضر نبود یک میلیون تومان بخرد صد میلیون بفروش رفت این پیرمرد پسر که خدا را شکر نداشت

دامادها را صدا کرد که از اکناف بی‌آیید حالا که خدا داده هرکدام سهمی بگیرید تا زنده‌ام شادی‌تان را ببینم که بعد از مرگ چه سود

پنج داماد دسته گل رسیده هر کدام را ده میلیون( پانزده سال قبل ) دریافت نمودند و دامادها  پیرمرد پدر خانم خویش را دعای زیاد کردند.

...اما یک داماد زرنگ‌تر کمی صبر کرده و می‌گوید پدر شما که پول کارش نداری می‌خواهی چه‌کار(به اصطلاح پایت لبِ‌گوره).

سهم بیشتری به ما بده که جوانیم بابا می‌گوید حالا که نداشتیم این حرف‌ها هم نداشتیم حالا که مفت رسید ما هم مفت دادیم بقیه‌اش هم که ماند بیاید قسمت کنید (ارث می‌ماند)

کار نداریم ظاهراْ یک اوقات تلخی‌هایی می‌شود که نباید بشود از جمله اینکه داماد  قهر کرده و پول‌ها را رها و بر‌می‌گردد.

ایشان ساکن انار بود پدر خانم ساکن تهران.

قضیه که به اینجا می‌رسد پدر پول را خودش می‌‌آورد تحویل دخترش می‌دهد که سهم داده شده پس گرفته نمی‌شود و چیزی هم اضافه نخواهد شد.

هفته بعد من و اهل محل و پدرخانم‌اش و .... جنازه آقا داماد جوان را تشییع کردیم و بخاک سپردیم٬ بدون اینکه ریالی از این پول را بتواند خرج یا مصرف کند.

شما‌ها هم شاید از این عبرت‌ها زیاد تجربه کرده‌اید چرا درس نمی‌گیریم؟ من نمی‌دانم !

اما داستان ادامه دارد این پدر خانم گرامی که پایش لب گور بود ده دوازده سال بعد عمرش را به شما داد. بعد از مراسم شب هفت ٬ خانم آقا داماد گفته شده و مادرش در حال برگشتن تصادف و  تمام.

و اگر ارثی هم مانده بود نرسید.

انسان که  سرگذشت این چنین دارد  بچه دار شدن پدر را غیض و غضب  می‌کند٬ که سهم من کم شد!

واقعاْ بعضی واقعیت‌های جامعه باعث نمی‌شود که از کله آدم دود بلند شود.!!!

آیا روزگار هنوز باید ما را آموزش دهد.

نویسنده : علی علی اکبری ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٦/۱۱/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک