علی اکبری


+ ميقات!

                           بنام خدای کعبه                     

آنقدر سخت است گفتن از آن سرزمين كه همه تاخير انداختم ولي تلويزيون شب گذشته باز برد ما را به عرفه و  اشكي از چشمانمان جاري كرد و شكي كه در دلمان برانگيخت.

هنوز در اين تفكر گرفتارم كه چقدر سخت است وقوف در عرفات گذر از ميقات و مزدلفه و رفتن به مني.

آيا فقط جسم را از اين صحرا عبور دادن آيا شناخت را افزايش مي‌دهد.و مزدلفه محل وقوف است و عرفات نيز

اينجا... چادرها‌ي عرفات جمع شده‌اند بايد باروبنه را بست و بسوي مني حركت كرد. و ما آخرينها هستيم

ساعت از نه شب هم گذشته است در بين راه ديگر هيچ اتوبوسي پيش نمي‌رود پيشنهاد پياده روي مي‌دهيم قبول مي‌افتد و خود را از خودرو و دود و ماشين مي‌رهيم. چقدر خوب شد. حركت در فوج جمعيت تو را از خس هم كمتر نشان مي‌دهد ساعتي پياده روي اينجا هرچه جلوتر مي‌روي جمعيت متراكم‌تر است  اينجا وادى محسِّر است گويند بايد هروله قدم برداشت رفتن با شتاب شايد هم با دو آهسته  حركت كرد معروف است كه اينجا سپاه ابرهه گرفتار سنكسار ابابيل گشته‌اند.

شايد صحراي مشعر الحرام بهتر تو را از جلدت خارج كند آيا چنين است. هر قدمي كه بر مي‌داري در گذر تاريخ حوادث بسياري را بيادت مي‌آورد. شعور را بر مي‌انگيزد و عقل را در گل فرو مي‌برد٬ بايد خيلي چيزهاي ديگر را غرق خود مي‌كند آيا مي‌كند؟

نماز صبح را بجاي مي‌آاوريم و دعا و يا چرتي بايد آماده شده طلوع آفتاب از مرز بگذريم٬ مرزها اينجا چه هستند حدودي از زمين كه با تابلوها علامت گذاري شده‌اند انتهاي عرفات ابتداي مني انتهاي مني(نهايت‌المني) و...

هنوز سفيد پوش شدن جبل‌الرحمه در عرفات ذهنم را به  حج پيامبر (ص) مي‌برد گويند بر بالاي اين كوه پيامبر خطبه خوانده است و عرفان را به حد اعلاء رسانده است و آنگاه كه فرزندش حسين(ع) در آنجا چنين نمود و دعاي عرفه را خواند چه‌ها كه نشده و چه‌ها كه خواهد شد!

باز اينجا هيچ نمي‌خواهم آن صبح گذر از مرز را ياد‌اورم ولي انگار مجبورم چون خورشيد طلوع كند موج جمعت است كه بايد وارد مني‌ گردد و مرز اينجا پلي است كه از زير آن عبور مي‌كنند غلغله است كه بايد باشد اما فوت همسر يكي از اهالي كاروان غمي پاك بر همه مستولي كرد آيا مرگ اينجا هم هست بايد هميشه در هر لحظه زندگي او را چون سايه‌اي كه تو را دنبال مي‌كند بياد داشته باشي.

در مني كه خود اعمال فراوان دارد و تو بايد جلو بزني و زنگ زني ستون جمره عقبه را و بروي قربانگاه كه دورتر از مني ساخته شده است تا غروب توانستيم تعدادي قرباني كنيم و حلق و تراشيدن سر و ...از لباس احرام خارج .

و آنگاه نگاه سرد دوستاني كه هنوز قرباني نكرده‌اند و تو را مسئول مي‌دانند و سري كه ديگر هيچ مويي ندارد و توجه ديگران را جلب مي‌كند.

و فردا هم باز به قربانگاه رفتيم و باز هم قرباني براي ديگران چرا كه نماينده‌اي و آنان كه نگاه سرد برت داشتند باز حاضر نشدند بجايت نمايندگي كنند پس آن سخنان همه حرف بود و عمل در پي نداشت.

.... و اينجا هم هنوز حرف و....و اينجا مرزها زيادند و مسجدها هم

....و اين سخن چقدر درست است كه حج رفتن چه آسان و حاجي شدن چه مشكل !

نویسنده : علی علی اکبری ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/٩/٢۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک